تبليغاتX
پاکبازی

پاکبازی

باختن همه چیز بدون امید به بردن چیزی


کاش جاهامون عوض می شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 15:16  توسط پاکباز  | 

تو ثابت کردی که قبلا طاقت آوردی.

بذار فکر کن فاصله اش چقدر یود؟ 4 ماه؟ یا 5 ماه؟ یا شایدم بیشتر یادم نیست. شاید 8-7 ماه بود که طاقت آوردی و به روی خودت نیاوردی. ولی من نمیتونستم. در تمام اون مدت بهت فکر میکردم. هروقت ماموریت می اومدی اینجا، بهترین ساعات زندگی من بود. چقدر دلم برای همون 1 ساعت ها خوش بود. اما تو هیچ به روی خودت نمی آوردی.

همه ی اون دوران تموم شد و دیگه بر نمی گرده. تو هم همین طور. دلم همون 1 ساعت ها رو میخواد که دیگه هیچوقت هم بر نمی گردن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 15:15  توسط پاکباز  | 


من که میدونم دیگه دلت پیش من نیست.

من که میدونستم دیگه به من فکر نمی کنی...

چرا جلوی مریم خود رو ضایع کردم؟ کاش بهش نمی گفتم. میدونم که رفته به شوهرش گفته و میترسم که روزی که دیر شده، شوهرش بیاد به تو بگه و دوباره این من باشم که برای هزارمین بار کوچک میشم.

چرا این حماقت و کردم؟ چرا زور دلتنگیت بر من چربید؟ چه اشتباهی کردم. چه حماقتی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:31  توسط پاکباز  | 

من باید یه روز تو رو ببینم و بهت بگم چقدر اون روزها که تندی هم میکردم از ترس از دست دادنت میترسیدم.

من باید یه روز تو رو ببینم برات بگم که چقدر دلم برات تنگ می شد.

میدونم که اون روز خیلی دیر خواهد بود. اونقدر دیر که میدونم دیگه دلت جای دیگه ای هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:29  توسط پاکباز  | 

می ترسیدم که از دستت بدم

میترسیدم برای همیشه از دستت بدم.

همینطوری شد.

باور کن همه اونها رو از ترس نوشتم. باور کن همه اون حرفها رو به مریم گفتم که بیاد به تو بگه. نگفت نشد و دیر شد. مریم نمیتونست بگه. باید خودم می اومدم بهت می گفتم. اشتباه کردم و تو رفتی و همه شون روی دلم موند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:26  توسط پاکباز  | 

حتی دیگه نمیدونم که از دستت دادم یا نه. اینقدر ازت بی خبرم پسرجان.

دلم میخواد برگردیم به همون روزهای که دعوا می گرفتیم. برای حرف زدن با تو دنبال بهانه بودم و نه اینکه همه راهها رو بستی بودی، دعوا بهترین گزینه بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 15:24  توسط پاکباز  | 

نگاه کردم به چراغهایی که تو مسنجر روشن بود

و های های گریه کردم

کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 17:19  توسط پاکباز  | 

خاطره هات از خودت وفادارترن...

اونا بیشتر بهم سر میزنن. هرچند با درد، هرچند در خیال،

ولی به یادم هستن.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 18:12  توسط پاکباز  | 

با خودش می گفت:

هیچ چیز دیگه مثل سابق نمیشه، هیچی. هیچ تلاشی هم برای برگردوندن وضع به سابق فایده نداره.

الکی دلت رو خوش نکن دخترجان. واقعیت زندگی رو بپذیر. خیلی با خودت نجنگ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 18:10  توسط پاکباز  | 

تصادف که کرده بودم، بیشتر از چپ شدن ماشین، بیشتر از از دست دادن ماشین، حتی بیشتر از اینکه سرم شکسته بود و گردنم درد میکرد، تو اون تاریکی، تو اون اتوبان فکر میکردم که چرا الان کسی نیست که باهاش حرف بزنم؟ باهاش درددل کنم که سبک شم؟ چرا الان درست این لحظه و اینجا و این زمان که تو زندگی اینقدر تنها شدم باید این بلا سرم می اومد؟ این بیشتر درد داشت تا خود تصادف...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 18:0  توسط پاکباز  | 

باد کولر خیلی شدید بود، سردم شده بود. با لیوانهای چای پشت سر هم خودم رو گرم میکردم. هر وقت تو فکر و خیال میرفتم بیشتر سردم میشد. اون روز هم همینطور بود.

میدونی؟ دلیل سرمای بدن فقط بادی که از کولر می اومد نبود، جمله ای که هی با خودم تکرار می کردم بود:

«اون دیگه آدم تو نیست...»

همین که یک بار به این جمله برسی و ته دلت تکرارش کنی، یعنی دلسرد شدی و تمومه...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 17:57  توسط پاکباز  | 

من در زندگی خیلی چیزها رو از دست دادم که براشون ماتم گرفتم و بعدها پشیمون شدم. 

خدابیامرز پژوی 206 قرمز داشتم که خیلی محشر بود. مدل 87 بود ولی دریغ از یه خط و خش. یادمه که هروقت کوچکترین خشی برمیداشت، فورا میبردم نمایندگی. جایی غیر از نمایندگی را هم قبول نداشتم. هدفم این بود که همه دم و دستگاهش فابریک بمونه. همینطور هم بود. نهایت آینه اش رفته بود که بازم نمایندگی برام تعویض کرده بود.

یکبار توی همت یه پسربچه با من کورس انداخته بود، جمعه بود و خلوت، منم حوصله نداشتم، گفتم به سرعت ازش رد بشم، یکبار ایستادم دیدم فایده نداره، وایستاد تا من راه بیفتم، پشت سرم راه افتاد و بعد دوباره همان بند و بساط که سبقت از راست میگرفت می اومد جلوی من ترمز میکرد.

آخرین بازی که پسربچه میخواست سبقت از راست بگیره،پشیمان شد و کماکان مماس من در سمت راست ادامه می داد، یک آن فکر کردم شاید مست کرده، الانه که بزنه به من، همینطور شد به آینه من خورد، ماشین من تکان بسیار شدیدی خورد و پسربچه دست بردار نبود، فرمان را سمت لاین سبقت چرخاندم.

چرخاندن فرمان همان و در آن سرعت بالا عدم کنترل ماشین همان، ماشین چپ کرد و 4 بار غلط زد تا ایستاد. اینکه چقدر ترسیدم و مدتی بستری شدم، بماند، اما تا مدتها دلم برای ماشینم می سوخت. ماشین مدتها در پارکینگ کلانتری بود تا اینکه اوراقی فروختمش 6 میلیون...

تا مدتها وقتی از مسیر هر روزه سرکارم میرفتم اشک میریختم، که با ماشینم اینجا میپیچیدم، سر فلان 4 راه اینطوری میکردم، فلان آهنگ رو توش گوش میدادم و خلاصه انگار موجود زنده ای را از دست داده باشم، تا الان هم همینطوری ام.

آدمی که برای اشیاء اینقدر دلش تنگ میشه، چطور انتظار دارید، برای آدمها نشه؟ برای خاطرات مشترکش با آدمها نشه؟

منیژه دیروز میگفت دیوانگیه بعد اینهمه مدت. دیوانگی نیست، طبیعت مزخرف دله.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 22:0  توسط پاکباز  | 


یکی از سخت ترین کارهای دنیا فراموش کردنه.

یکی از سخت ترین پدیده های عالم برای فتح، فراموشیه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 21:47  توسط پاکباز  | 

ز دست دیده و دل...

هر دو فریااااد...

:((

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 21:44  توسط پاکباز  | 

قبلنها فکر میکردم اگه با دختر دیگه ای ببینمش دیگه احساسی در من ایجاد نمیشه، فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده. توی فیس بوم بلاکش نکرده بودم. اون موقع ها هنوز ته دلم چیز مزخرفی بود که مانع اینکار میشد.

پریشب ساعت 2 بود، خوب یادمه ساعت 2 بود که یک جایی روی وال یکی از دوستانم کامنتی ازش دیدم. تقصیر اون نبود.، تقصیر آقای زاکربرگ بود که اگه چند تا دوستت برای یکی لایک یا کامنت گذاشته باشن، فکر میکنه باید آگاهات کنه. آقای فیس بوگ گفته بود فلانی و 4 دوست دیگه ات روی چنان مطلبی کامنت گذاشتند و واضحه که من فقط اسم اون رو دیدم.

کلیک کردم روی اسمش. بعد اینهمه مدت فکر نمیکردم هنوز هم حسود باشم. ولی به طرز فجیعی حسادت زنانه من در یک جرقه به هم زدن اوج گرفت. یه دختره روی دیوارش یه عکس با شعر گذاشته بود. البته اینکارو چند بار تکرار کرده بود. دیوار دختره خصوصی بود. نتونستم ببینم چیه و کیه. ولی شکی نداشتم که در رابطه جدیدی افتاده چون محال بود چنین چیزهایی روی دیوارش باشه و پاک نکنه پس با خواست خودش بوده؟

مزخرف وار تا ساعت 4 دیوارش رو بالا پائین کردم، عکسها، ویدئوهایی که تگ شده بود که ببینم جایی 2 نفره بودند یا نه؟ سرآخر به نتیجه رسیدم که دوست جدیدشه.

من؟ من آدم حسودی هستم. به خصوص در عشق. کاش دست خودم بود که کنترل کنم این میزان حسادت رو. کاش دیوار دختره عمومی بود میدیدم این برای اون چی نوشته. چه فکر نازک نمناکی!

برای اینکه بخوابم دوباره به تلقین روی آوردم. دختره زشت بود، محاله انتخابش باشه و از این دست جملاتی که برای گول زنی سر خودمون میمالیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 21:43  توسط پاکباز  | 

هر لحظه منتظر بودم اتفاقی بیفته

میدونی چیه؟ من همه اش رو پیش بینی کرده بودم. همه چیز جلوی چشمم بود. منتها چیزی به اسم خود گول زنی مانعم میشد جلوی خودم رو بگیرم.

اون زندگی ای که فکر میکردم تو رویا بود. واقعیت این بود که اون زندگی هی از من دور و دور تر میشد، اون آدم دیگه مال من نبود. جسمش اینجا بود ولی روحا و قلبا وابستگی ای نداشت، عجیبه که من می دیدم و باز درس نمی گرفتم.

آدم از هرچیزی که بترسه سرش میاد، اونم به وحشتناکترین و هولناکترین شکل ممکن. و لایمکن الفرار من ترس....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 21:35  توسط پاکباز  | 

هیکلی بود. از اینهایی که من در برابرش خیلی فنچ بودم. اتفاقا یکی از اسمهای من فنچولک بود. تازه شکم هم داشت.

هروقت چت میکردیم و جمله ای به مهر می نوشت که میدانستم نوشتنش برای کسی چون او که ابراز احساسات برایش سخته، خیلی کار برده، خنده ام میگرفت. حساب میکردم چقدر با خودش کلنجار رفته که چه بنویسه، چطور بنویسه و ... تصور میکردم که با آن هیکل و شیکم پشت لپتاپ نشسته و برای خوشحال کردن من چنین چیزی رو نوشته.

یادش به خیر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 18:42  توسط پاکباز  | 

خانم همکار را یادتان هست که عاشق آقای الف بود؟

هنوز هم عاشق اوست.

هنوز هم

با اینکه می داند آقای الف دلش جای دیگری گیر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 21:8  توسط پاکباز  | 

به گمان من آدمی در زندگی چندین بار عاشق می شود.

عاشق آدمهای متنوع هم می شود. در حقیقت ممکن است معشوقهایش هیچیک شبیه هم نباشند که متضاد هم باشند و هربار کیفیت عشقش فرق می کند و هربار فکر میکند انتخاب درستتری داشته است (به استثنای مواردی) حتی خوشحال می شود روابط قبلی اش بهم خورده اند.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 21:7  توسط پاکباز  | 

زمانی که دوست پسر فریده از من خواستگاری کرد رابطه ما بهم ریخت. فریده یکبار از روی عصبانیت گفت: تو هیچی نیستی، هیچی از خودت نداری، فقط خوشگلی که اونهم از خودت نیست. من کاری نکرده بودم که حتی دوست پسرش رو از خودم رانده بودم.


یادم باشه یکبار بنویسم از زنهای زیبا. از زنهایی که فقط بخاطر زیبایی شان زندگیهای زیادی را بهم ریخته اند. یکی از این زنهای زیبا 2 بار در زندگی من ظاهر شد و هر دو بار ندانسته به من ضربات مهلکی زد. هر2 بار به فاصله نزدیکی از هم بودند ولی دومی را تازه متوجه شده ام.

اولین بار ف زمانی در زندگی من ظاهر شد که 19 سالم بود و بغایت عاشق بودم. آن موقع معشوق من مردی بود که با ف رابطه داشت و من از این رابطه کاملا خبر داشتم، این شد که وقتی بی وفایی های معشوق را دیدم با دعوای شدیدی بهم زدیم، چقدر از ف متنفر بودم.


بعدها که سنم بالاتر رفت، معشوقهای بهتری داشتم این شد که از ف حتی تشکر هم میکردم در دلم که آن رابطه را بهم ریخت بی آنکه بداند چه کرده.

دومی اما جدید است. همینروزها من عاشقش شده ام، اما او دلش هنوز پیش ف است. تازگی فهمیده ام که ف زمانی که با معشوق سابق من بود، با این فرد هم رابطه داشته است. بعبارتی 2 رابطه را همزمان اداره میکرده است که در مخیله من نمی گنجد.

معشوق جدید اما تصورش از ف یک دختر زیبا و مظلوم است. در حقیقت ف یک زن فریبا است بخوبی می داند چطور مردها را عین یک موم در دستش بگیرد و معشوق جدید هرچقدر هم که باهوش باشد در دامش افتاده است.

فکر میکنم حالا حالاها سایه ف باید در زندگی من باشد با اینکه دیگر ایران نیست معشوق چون کسی که هر روز او را می بیند، دلباخته اوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 21:5  توسط پاکباز  |