کاش جاهامون عوض می شد.
باختن همه چیز بدون امید به بردن چیزی
بذار فکر کن فاصله اش چقدر یود؟ 4 ماه؟ یا 5 ماه؟ یا شایدم بیشتر یادم نیست. شاید 8-7 ماه بود که طاقت آوردی و به روی خودت نیاوردی. ولی من نمیتونستم. در تمام اون مدت بهت فکر میکردم. هروقت ماموریت می اومدی اینجا، بهترین ساعات زندگی من بود. چقدر دلم برای همون 1 ساعت ها خوش بود. اما تو هیچ به روی خودت نمی آوردی.
همه ی اون دوران تموم شد و دیگه بر نمی گرده. تو هم همین طور. دلم همون 1 ساعت ها رو میخواد که دیگه هیچوقت هم بر نمی گردن.
من که میدونم دیگه دلت پیش من نیست.
من که میدونستم دیگه به من فکر نمی کنی...
چرا جلوی مریم خود رو ضایع کردم؟ کاش بهش نمی گفتم. میدونم که رفته به شوهرش گفته و میترسم که روزی که دیر شده، شوهرش بیاد به تو بگه و دوباره این من باشم که برای هزارمین بار کوچک میشم.
چرا این حماقت و کردم؟ چرا زور دلتنگیت بر من چربید؟ چه اشتباهی کردم. چه حماقتی...
من باید یه روز تو رو ببینم برات بگم که چقدر دلم برات تنگ می شد.
میدونم که اون روز خیلی دیر خواهد بود. اونقدر دیر که میدونم دیگه دلت جای دیگه ای هست.
میترسیدم برای همیشه از دستت بدم.
همینطوری شد.
باور کن همه اونها رو از ترس نوشتم. باور کن همه اون حرفها رو به مریم گفتم که بیاد به تو بگه. نگفت نشد و دیر شد. مریم نمیتونست بگه. باید خودم می اومدم بهت می گفتم. اشتباه کردم و تو رفتی و همه شون روی دلم موند.
دلم میخواد برگردیم به همون روزهای که دعوا می گرفتیم. برای حرف زدن با تو دنبال بهانه بودم و نه اینکه همه راهها رو بستی بودی، دعوا بهترین گزینه بود.
و های های گریه کردم
کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد
اونا بیشتر بهم سر میزنن. هرچند با درد، هرچند در خیال،
ولی به یادم هستن.
هیچ چیز دیگه مثل سابق نمیشه، هیچی. هیچ تلاشی هم برای برگردوندن وضع به سابق فایده نداره.
الکی دلت رو خوش نکن دخترجان. واقعیت زندگی رو بپذیر. خیلی با خودت نجنگ...
میدونی؟ دلیل سرمای بدن فقط بادی که از کولر می اومد نبود، جمله ای که هی با خودم تکرار می کردم بود:
«اون دیگه آدم تو نیست...»
همین که یک بار به این جمله برسی و ته دلت تکرارش کنی، یعنی دلسرد شدی و تمومه...
خدابیامرز پژوی 206 قرمز داشتم که خیلی محشر بود. مدل 87 بود ولی دریغ از یه خط و خش. یادمه که هروقت کوچکترین خشی برمیداشت، فورا میبردم نمایندگی. جایی غیر از نمایندگی را هم قبول نداشتم. هدفم این بود که همه دم و دستگاهش فابریک بمونه. همینطور هم بود. نهایت آینه اش رفته بود که بازم نمایندگی برام تعویض کرده بود.
یکبار توی همت یه پسربچه با من کورس انداخته بود، جمعه بود و خلوت، منم حوصله نداشتم، گفتم به سرعت ازش رد بشم، یکبار ایستادم دیدم فایده نداره، وایستاد تا من راه بیفتم، پشت سرم راه افتاد و بعد دوباره همان بند و بساط که سبقت از راست میگرفت می اومد جلوی من ترمز میکرد.
آخرین بازی که پسربچه میخواست سبقت از راست بگیره،پشیمان شد و کماکان مماس من در سمت راست ادامه می داد، یک آن فکر کردم شاید مست کرده، الانه که بزنه به من، همینطور شد به آینه من خورد، ماشین من تکان بسیار شدیدی خورد و پسربچه دست بردار نبود، فرمان را سمت لاین سبقت چرخاندم.
چرخاندن فرمان همان و در آن سرعت بالا عدم کنترل ماشین همان، ماشین چپ کرد و 4 بار غلط زد تا ایستاد. اینکه چقدر ترسیدم و مدتی بستری شدم، بماند، اما تا مدتها دلم برای ماشینم می سوخت. ماشین مدتها در پارکینگ کلانتری بود تا اینکه اوراقی فروختمش 6 میلیون...
تا مدتها وقتی از مسیر هر روزه سرکارم میرفتم اشک میریختم، که با ماشینم اینجا میپیچیدم، سر فلان 4 راه اینطوری میکردم، فلان آهنگ رو توش گوش میدادم و خلاصه انگار موجود زنده ای را از دست داده باشم، تا الان هم همینطوری ام.
آدمی که برای اشیاء اینقدر دلش تنگ میشه، چطور انتظار دارید، برای آدمها نشه؟ برای خاطرات مشترکش با آدمها نشه؟
منیژه دیروز میگفت دیوانگیه بعد اینهمه مدت. دیوانگی نیست، طبیعت مزخرف دله.
یکی از سخت ترین کارهای دنیا فراموش کردنه.
یکی از سخت ترین پدیده های عالم برای فتح، فراموشیه.
هر دو فریااااد...
:((
پریشب ساعت 2 بود، خوب یادمه ساعت 2 بود که یک جایی روی وال یکی از دوستانم کامنتی ازش دیدم. تقصیر اون نبود.، تقصیر آقای زاکربرگ بود که اگه چند تا دوستت برای یکی لایک یا کامنت گذاشته باشن، فکر میکنه باید آگاهات کنه. آقای فیس بوگ گفته بود فلانی و 4 دوست دیگه ات روی چنان مطلبی کامنت گذاشتند و واضحه که من فقط اسم اون رو دیدم.
کلیک کردم روی اسمش. بعد اینهمه مدت فکر نمیکردم هنوز هم حسود باشم. ولی به طرز فجیعی حسادت زنانه من در یک جرقه به هم زدن اوج گرفت. یه دختره روی دیوارش یه عکس با شعر گذاشته بود. البته اینکارو چند بار تکرار کرده بود. دیوار دختره خصوصی بود. نتونستم ببینم چیه و کیه. ولی شکی نداشتم که در رابطه جدیدی افتاده چون محال بود چنین چیزهایی روی دیوارش باشه و پاک نکنه پس با خواست خودش بوده؟
مزخرف وار تا ساعت 4 دیوارش رو بالا پائین کردم، عکسها، ویدئوهایی که تگ شده بود که ببینم جایی 2 نفره بودند یا نه؟ سرآخر به نتیجه رسیدم که دوست جدیدشه.
من؟ من آدم حسودی هستم. به خصوص در عشق. کاش دست خودم بود که کنترل کنم این میزان حسادت رو. کاش دیوار دختره عمومی بود میدیدم این برای اون چی نوشته. چه فکر نازک نمناکی!
برای اینکه بخوابم دوباره به تلقین روی آوردم. دختره زشت بود، محاله انتخابش باشه و از این دست جملاتی که برای گول زنی سر خودمون میمالیم.
میدونی چیه؟ من همه اش رو پیش بینی کرده بودم. همه چیز جلوی چشمم بود. منتها چیزی به اسم خود گول زنی مانعم میشد جلوی خودم رو بگیرم.
اون زندگی ای که فکر میکردم تو رویا بود. واقعیت این بود که اون زندگی هی از من دور و دور تر میشد، اون آدم دیگه مال من نبود. جسمش اینجا بود ولی روحا و قلبا وابستگی ای نداشت، عجیبه که من می دیدم و باز درس نمی گرفتم.
آدم از هرچیزی که بترسه سرش میاد، اونم به وحشتناکترین و هولناکترین شکل ممکن. و لایمکن الفرار من ترس....
هروقت چت میکردیم و جمله ای به مهر می نوشت که میدانستم نوشتنش برای کسی چون او که ابراز احساسات برایش سخته، خیلی کار برده، خنده ام میگرفت. حساب میکردم چقدر با خودش کلنجار رفته که چه بنویسه، چطور بنویسه و ... تصور میکردم که با آن هیکل و شیکم پشت لپتاپ نشسته و برای خوشحال کردن من چنین چیزی رو نوشته.
یادش به خیر.
هنوز هم عاشق اوست.
هنوز هم
با اینکه می داند آقای الف دلش جای دیگری گیر است.
عاشق آدمهای متنوع هم می شود. در حقیقت ممکن است معشوقهایش هیچیک شبیه هم نباشند که متضاد هم باشند و هربار کیفیت عشقش فرق می کند و هربار فکر میکند انتخاب درستتری داشته است (به استثنای مواردی) حتی خوشحال می شود روابط قبلی اش بهم خورده اند.
یادم باشه یکبار بنویسم از زنهای زیبا. از زنهایی که فقط بخاطر زیبایی شان زندگیهای زیادی را بهم ریخته اند. یکی از این زنهای زیبا 2 بار در زندگی من ظاهر شد و هر دو بار ندانسته به من ضربات مهلکی زد. هر2 بار به فاصله نزدیکی از هم بودند ولی دومی را تازه متوجه شده ام.
اولین بار ف زمانی در زندگی من ظاهر شد که 19 سالم بود و بغایت عاشق بودم. آن موقع معشوق من مردی بود که با ف رابطه داشت و من از این رابطه کاملا خبر داشتم، این شد که وقتی بی وفایی های معشوق را دیدم با دعوای شدیدی بهم زدیم، چقدر از ف متنفر بودم.
بعدها که سنم بالاتر رفت، معشوقهای بهتری داشتم این شد که از ف حتی تشکر هم میکردم در دلم که آن رابطه را بهم ریخت بی آنکه بداند چه کرده.
دومی اما جدید است. همینروزها من عاشقش شده ام، اما او دلش هنوز پیش ف است. تازگی فهمیده ام که ف زمانی که با معشوق سابق من بود، با این فرد هم رابطه داشته است. بعبارتی 2 رابطه را همزمان اداره میکرده است که در مخیله من نمی گنجد.
معشوق جدید اما تصورش از ف یک دختر زیبا و مظلوم است. در حقیقت ف یک زن فریبا است بخوبی می داند چطور مردها را عین یک موم در دستش بگیرد و معشوق جدید هرچقدر هم که باهوش باشد در دامش افتاده است.
فکر میکنم حالا حالاها سایه ف باید در زندگی من باشد با اینکه دیگر ایران نیست معشوق چون کسی که هر روز او را می بیند، دلباخته اوست.