تبليغاتX
پاکبازی

پاکبازی

باختن همه چیز بدون امید به بردن چیزی


یه مواقعی هست که کسی اذیتت کرده، بدبیاری آوردی، الکی عصبانیت کردن، ناراحتی. بعد دلت میخواد یه شماره رو بگیری و باهاش درددل کنی. ولی شماره ای به ذهنت نمیرسه که اون لحظه مناسب حالت باشه. اینه که اصلا سمت گوشیتم نمیری و اون درد اوله رو فراموش می کنی و به خاطر دومیه میزنی زیر گریه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:13  توسط پاکباز  | 


خانم، لطفا پیاده شید
اینجا آخر دنیاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:38  توسط پاکباز  | 


آدمهای نصفه نیمه

رابطه های نصفه نیمه

رابطه های حل نشده

خداحافظی های توضیح داده نشده.

رفتن های بی ملاحظه

اینها التیام ندارن. اینها جز دردهای لا علاج زندگی هستن. هیچ گریزی هم ازشون نیست. حتی رابطه ای رو که خودت شروع نکردی و کسی با هزار شیوه و روش علاقه مندت کرده هم هیچ تضمینی نیست که نصفه نیمه نشه. هیچ گریزی از آدمهایی که ترک می کنی و ترکت می کنن نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:29  توسط پاکباز  | 



وقتی نیستی، دیگه چرا به خواب من میای؟ از خوابهای من برو بیرون. از ذهن من برو بیرون. خواهش می کنم...

دیشب برای چندمین بار خوابت رو دیدم. جزئیاتش رو یادم نیست ولی شنیدم که بازهم اون جمله آشنا رو گفتی: اینکه اگه می شناختمت این فکرها رو در مورد تو نمی کردم.

لعنتی چرا اینو هی توی خواب میگی که من رو آتش بزنی؟ چرا میخوای عذاب وجدان تموم شدنش رو بندازی به جون من؟ 

من نشناختمت؟ من تو رو همونطوری شناختم که خودت به من شناسوندی. دیگه چه مولفه ای رو باید در نظر میگرفتم؟ چرا هنوز فکر می کنی من آدمی مثل تو رو نمی شناسم؟

از خوابهای من برو بیرون. بذار یه مدت به درد خودم بمیرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:25  توسط پاکباز  | 


حق من این نبود. حق من این زندگی تنها و این دل شکسته و آواره نبود. یه جای کار باید اشتباه شده باشه. حق من اینهمه غریبی و تنهایی نبود. نبود...


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:22  توسط پاکباز  | 


زهرا راست میگه. آدم گاهی اوقات بین چیزی که هست و نیست شک میکنه. نمیدونه این رفتاری که الان ازش سر میزنه، مال خودِ واقعیش هست یا نه الان تحت تاثیر تالماتی که بهش وارد شده، یکی دیگه هست.

خودم رو مثال میزنم. اگه تا چند وقت پیش یکی از دوستانم پیشم می اومد و قصه ای شبیه اونچه که برای من پیش اومده رو واسم تعریف میکرد، احتمال اینکه میزدم زیر گوشش و بهش میگفتم احمق جان فراموشش کن، زیاد بود. بهش میگفتم این آدمِ تو نیست دخترجان. این از اول هم اونطور که شایسته بهت ابراز علاقه نکرده، تو توهم برت داشته، ولش کن بذار بره به امان خدا که رفته، که الان ماههاست از حال و روز تو خبر نداره.

ولی الان من خودمم و این قصه رو مرور میکنم و به جای تکرار این جمله ها، اشک توی چشمام جمع میشه و حقیقتا درد می کشم.

من کدومشونم؟ اون دختر عاقلی که بقیه رو نصیحت میکرد؟ یا این آدم ضعیفی که گویی به حمایتی قوی نیاز داره تا سرپا بشه و کمی قوی بشه و دردهاش رو فراموش کنه؟ کدومشون خود واقعی من هستن؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 15:43  توسط پاکباز  | 


یه روزی شاید بهت گفتم، خدا رو چه دیدی؟ من که نمیدونم بعدش چی پیش میاد؟

یه روزی شاید بهت گفتم که اون روزی عید بود. خانواده همه دور هم جمع بودند. کباب درست کرده بودن. کنارش نارنج آبدار و نون سنگک میذاشتن. سر نون زیر کباب مسابقه میذاشتن. بلند میگفتن و می خندیدن و من از اینجایی که نشستم صدای خنده هاشون رو توی حیاط می شنیدم.

اما من دلم به اینها نبود. من دلم تو رو میخواست. دلم میخواست تو هم باشی. یعنی مهم نبود که توی این جمع باشی، دلم میخواست باشی که مثلا با خوشحالی زنگ بزنم بهت بگم چقدر دور هم جمعیم. کاش اینجا بودی و تو هم از این تعارفات الکی که دوستان به جای ما.

ولی خوب نیستی. تو رفتی و من اعتماد به نفس اینو ندارم که بهت زنگ بزنم. دلم میخواد اینها رو یه روزی بهت بگم که چقدر دلم میخواست بعضی روزها بودی که نه لزوما حضور فیزیکی من موندنت رو میخواستم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 15:35  توسط پاکباز  | 



گويند كه دل به آن بت نامهربان مده

دل آن زمان ربود كه نامهربان نبود...



+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:47  توسط پاکباز  | 


به دل زد، یا به سر زد، یا به پا زد

چه داند کس محبت بر کجا زد؟

در اول سعی بیجا کرد فرهاد

همین یک تیشه آخر بجا زد!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:46  توسط پاکباز  | 


دست بردم که کشم تیر غمش را از دل

تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:45  توسط پاکباز  | 


آنكه داﺋم هوس سوختن ما مي كرد

 كاش مي آمد و از دور تماشا مي كرد.



+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:44  توسط پاکباز  | 


جایی خوندم:

اگر دوست داری چیزی در ذهنت برای همیشه، حک بشه سعی کن فراموشش کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:5  توسط پاکباز  | 


بازم بیدار میشه. اون زن بداخلاقه وجودت رو میگم.

اگه کسی عاشقت نباشه، اگه کسی منتظرت نباشه، اگه دلت به جایی قرص نباشه، این زن بداخلاق و اخمو و سختگیر بیدار میشه و حکمروایی میکنه.

مدام بونه میگیره و ایراد. همه فکر میکنن چه دختر بدجنسی هستی، در حالیکه ته دلش چیزی نیست. دلش فقط ناز و نوازش میخواد. نوازش خونت که کم میشه، این زنه بیدار میشه. طفلکی اصلا سرد مزاج نیست. اگه بهش محبت بشه، اگه کسی عاشقش بشه، کم کم نرم و مهربون میشه و دوباره خوش اخلاق میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:2  توسط پاکباز  | 

من خیلی وقت بود بهش فکر نکرده بودم. حتی یادم نمی اومد که چطور مثل دخترهای 14 ساله وقتی می دیدمش، قلبم تند تند می زد و چطور دست و پامو گم میکردم و گاهی نمیتونستم درست حرف بزنم. خیلی وقت بود فراموش کرده بودم که چطور عاشقش شده بودم، چشمام برق میزد، صورتم گل انداخته بود، مهربون شده بودم، نرم شده بوده بودم..

امروز دنبال چی میگشتم یادم نیست، یادم بود ولی اونقدر  بعدش به فکر فرو رفتم که یادم نیست. رسیدم به یه مقاله که فقط چکیده اش بود. خوب اصلا چیز مهمی نبود. دوباره گشتم که متن کاملش رو پیدا کنم و رسیدم به اونجائی که نباید می رسیدم. اسم مقاله تو رزومه سعید بود. با دقت نگاه کردم، خودش بود. توی نویسنده ها اسم یه خانم و آقای دیگه هم بود. اصلا نمیدونم چرا فضولیم گل کرد که برم ببینم اون خانم کیه؟ حتی نمیدونم چرا حسودیم شد به اینکه هرکی هست الان همکارشه. با هم مقاله نوشتن.

حسادت و فکر کردن به اون خانم، چه فکر مسخره ای بود. این آدم الان 4-5 ساله که ایران نیست و اصلا من نمیدونم این مدت عاشق شده و یا توی رابطه ای بوده یا نه؟ دختره رو پیدا کردم. فرانسوی بود. قیافه خیلی خوبی داشت. از این دخترهای بانمکی که خیلی دخترن که وقتی نگاشون میکنی به دلت میشینن. که نمیتونی ازشون ایراد بگیری. با خودم گفتم یعنی اونم عاشق شده؟ یعنی ممکنه به دختره فکر کنه؟ خیلی مسخره است که من هنوزم روش غیرت دارم. خیلی.

تقدیر با آدم چه ها که نمی کنه. اسم کسی رو که دوست داشتی و زمانی دوستت داشت رو بین یکسری کلمات بیگانه می بینی. با خودت فکر می کنی، این مال من بود، این آدم من بود. بین این غریبه ها چیکار میکنه؟ نکنه یکی از این غریبه ها دلش رو برده باشه؟...


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:58  توسط پاکباز  | 


به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

- هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:8  توسط پاکباز  | 


یک عمر دور و تنها، تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم

- محمدعلی بهمنی


اینو خوندم هی اشک ریختم. هی سردم شد. هی دلم درد گرفت. هی یه چیزهایی یادم اومد. هی درد کشیدم.

گفتم که. یه مواقعی هست که حتی نمیخوای فکرشم کنی، ولی نمیشه. من خیلی دردم اومد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:2  توسط پاکباز  | 


به بالینم حبیبی یا طبیبی

ازین هر دو یکی بودی، چه بودی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:5  توسط پاکباز  | 


گفت: تو عوض شدی. خیلی عوض شدی.

گفتم: آره. واقعا عوض شدم. اون موقع ها زخمی نبودم. الان هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:4  توسط پاکباز  | 


می گفت آدم خیلی چیزها رو فراموش می کنه. حتی کسی که خیلی عاشقش بود.

میگفت اگه مدتی سراغش رو نگیری، اگه مدتی نبیندت، اگه مدتی حرف نزنید، کم کم یه چیزهایی براش کمرنگ میشه و نهایتا از بین میره.

و من فکر می کنم که این اتفاق افتاده.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:8  توسط پاکباز  | 


این درد، دیگه خیلی عمیق شده. از اون زخمهاست که شاید هیچوقت خوب نشن. دیدی جای یه زخمهایی تا همیشه رو تنت هست؟ اینم از اون دردهاییه که همیشه همراه روحت هست. نمیدونم من بعد رفتن تو اینقدر خیالبافی کردم و درد کشیدم که عمیق شد، یا رفتن تو واقعه اینهمه درد داشت که اینقدر شکسته دل و شکسته جان بشم.

فقط میدونم خیلی درد داره، خیلی درد داشت. بازم درد می کشم. خیلی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 21:42  توسط پاکباز  |